یک نوع خستگی وجود دارد که هیچ ربطی به این ندارد که دیشب چند ساعت خوابیدهای. احتمالاً میشناسیاش. قهوهات را درست کردهای، جواب تماسها را دادهای، یادت مانده کارت تولد را بفرستی و حوالی سه بعدازظهر ناگهان متوجه میشوی که از صبح حتی یکبار هم واقعاً به خودت فکر نکردهای. حتی یکبار.
خیلی از ما سالها فکر کردهایم این همان چیزی است که «زن بزرگسال بودن» یعنی: برای همه حاضر بودن و اگر در پایان روز چند دقیقه باقی ماند، اسمش را گذاشتن «وقت خودم»؛ حتی وقتی هیچ دقیقهای باقی نمانده است.
اما خودمراقبتی پاداشی نیست که بعد از انجام تمام کارهای دیگر به دست بیاوری. خودمراقبتی باید جزئی از خودِ زندگی باشد، نه کاری که اگر چیزی از وقت و انرژی باقی ماند، سراغش بروی.
و منظور فقط حمام کف، شمع روشنکردن یا یک عصر آرام نیست. اینها میتوانند لذتبخش باشند، اما خودمراقبتی واقعی گستردهتر است: اینکه در طول روز با بدنت چطور رفتار میکنی، با احساساتت چه میکنی، چه کسانی را به خودت نزدیک راه میدهی، چه چیزی ذهنت را کنجکاو نگه میدارد، چه چیزی به زندگیات معنا میدهد و حتی اینکه پولت را چگونه مدیریت میکنی.
برای فکرکردن به خودمراقبتی میتوانیم به شش بُعد مختلف نگاه کنیم. لازم نیست همه آنها را همزمان تغییر بدهی؛ کافی است ببینی کدام بخش زندگیات بیشتر به توجه نیاز دارد.
۱. خودمراقبتی جسمی: با بدنت طوری رفتار کن که واقعاً برایت مهم است
هیچکس به یک سخنرانی دیگر درباره ورزش نیاز ندارد. این حرفها را قبلاً شنیدهای. احتمالاً خودت هم بدنت را بهتر از هر مقالهای میشناسی.
خودمراقبتی جسمی قرار نیست به معنای مجازاتکردن خودت برای رسیدن به یک فرم بدنی خاص باشد. بیشتر درباره این است که ببینی بدنت واقعاً چه چیزی از تو میخواهد و بهجای طراحی یک برنامه جنگی علیه آن، با کمی احترام و همکاری پاسخ بدهی.
بعضی روزها این مراقبت میتواند یک پیادهروی واقعی باشد؛ پیادهرویای که در آن نور را میبینی و اجازه میدهی بدنت حرکت کند. بعضی روزهای دیگر شاید فقط چند بار عقبدادن شانهها بعد از ساعتها نشستن پشت کامپیوتر باشد یا استفاده از پلهها وقتی بدنت حال خوبی دارد و میتواند.
هیچکدام لازم نیست چشمگیر باشند؛ فقط باید واقعی و متناسب با بدن تو باشند.
غذا هم همینطور است. مسئله این نیست که غذاها را «خوب» و «بد» تقسیم کنی. مهمتر این است که متوجه شوی چه غذایی باعث میشود احساس ثبات و انرژی داشته باشی و چه چیزی کمی بعد تو را سنگین و بیحال میکند.
خودمراقبتیای که از تو میخواهد تمام چیزهایی را که برایت لذتبخشاند حذف کنی، لزوماً مراقبت نیست.
گاهی محرومیت است که لباس زیباتری پوشیده.
هسته اصلی خودمراقبتی جسمی ساده است: بدن تو تا امروز، از میان تمام آنچه بر تو گذشته، تو را حمل کرده است. حرکت، تغذیه، استراحت و رسیدگی به سلامت، وقتی از احترام به بدن بیایند نه از نفرت از آن، شکل متفاوتی از مراقبت میسازند.
۲. خودمراقبتی هیجانی: اجازه بده واقعاً احساس کنی
بعضی روزها یک لحظه کاملاً خوبیم و چند دقیقه بعد چیزی کوچک ناگهان اشکمان را درمیآورد. این الزاماً به معنای ازهمپاشیدن نیست؛ انسان بودن است.
احساسات قبل از آمدن از ما اجازه نمیگیرند. خودمراقبتی هیجانی یعنی یاد بگیری اجازه بدهی آنچه احساس میکنی دیده شود، بهجای اینکه آن را آنقدر کنار بزنی تا بعداً در زمان نامناسبتری دوباره ظاهر شود.
این کار با نامگذاری آنچه واقعاً احساس میکنی شروع میشود.
نه اینکه فوراً درستش کنی.
نه اینکه برایش توضیح پیدا کنی.
نه اینکه خودت را قانع کنی «نباید» چنین احساسی داشته باشی.
فقط ببینش.
ناامیدی حق دارد وجود داشته باشد. غم هم همینطور. حتی شادی ناگهانی هم نیاز ندارد برای خودش دلیل پیدا کند.
نوشتن میتواند کمککننده باشد؛ نوعی گفتوگو با خودت که هیچکس وسطش حرفت را قطع نمیکند. تماس با دوستی که فقط گوش میدهد هم میتواند همین نقش را داشته باشد.
همیشه به کسی نیاز نداریم که مشکل را حل کند.
گاهی فقط لازم است کسی آن را بشنود.
خودمراقبتی هیجانی به این معنا نیست که همیشه آرام باشی. معنایش این است که آنچه واقعاً در تو اتفاق میافتد، حق دیدهشدن داشته باشد.
۳. خودمراقبتی اجتماعی: آدمهایی که به تو کمک میکنند ادامه بدهی
گاهی طوری درباره میانسالی حرف زده میشود که انگار زندگی اجتماعیِ پُر و معنادار متعلق به سالهای جوانی است.
اما ارتباط انسانی در نیمه دوم زندگی کمتر مهم نمیشود؛ در بعضی دورهها حتی مهمتر هم میشود.
خودمراقبتی اجتماعی به این معنا نیست که تقویمت را آنقدر از قرار و مهمانی پُر کنی که خستهتر شوی.
موضوع کیفیت است، نه کمیت.
به آخرین باری فکر کن که با دوستی آنقدر خندیدی که پهلویت درد گرفت. یا گفتوگویی طولانی داشتی که بعد از آن دنیا را کمی متفاوت دیدی. یا با کسی حرف زدی که جلوی او لازم نبود همهچیز را توضیح بدهی.
ممکن است این مراقبت یک قرار ثابت برای قهوه با یک دوست باشد، یک تماس هفتگی با خواهرت یا شبی که با آدمهایی میگذرانی که داستانهای قدیمیات را از حفظاند و هنوز دوست دارند بشنوند.
حتی یک تماس کوتاه هم حساب میشود.
خودمراقبتی اجتماعی در نهایت یادآوری این حقیقت است که قرار نبوده همهچیز را تنها انجام دهیم.
آدمهایی که روزهای خوبمان را بهتر و روزهای سختمان را قابلتحملتر میکنند، ارزش زمانی را که برایشان میگذاریم دارند.
۴. خودمراقبتی فکری: ذهنت را کنجکاو نگه دار
این نوع خودمراقبتی قرار نیست چیزی را به دیگران ثابت کند.
مسئله فقط این است که اجازه بدهی کنجکاویات زنده بماند.
همانطور که بدن به حرکت نیاز دارد، ذهن هم نیاز دارد گاهی از مسیرهای همیشگی بیرون بیاید.
شاید یک رمان باشد که آنقدر در آن غرق شوی که وقتی سرت را بلند میکنی بفهمی یک ساعت گذشته است.
شاید مستندی باشد که تو را درباره گوشهای از تاریخ کنجکاو کند.
شاید بالاخره یادگرفتن زبانی باشد که سالهاست میخواهی شروع کنی.
شاید کلاس سفالگری، نقاشی، موسیقی، باغبانی یا حتی حلکردن جدول با قهوه صبح بهجای اسکرولکردن گوشی.
هدف این نیست که موفقیت دیگری به فهرست دستاوردهایت اضافه کنی.
هدف این است که مغزت کاری متفاوت از همان مسیر تکراری هر روز انجام بدهد.
هیچکس برای کنجکاوی زیادی پیر نمیشود.
ذهنی که هنوز سؤال میپرسد، ذهنی است که هنوز با جهان در ارتباط است؛ و مراقبت از آن، خودش شکلی از خودمراقبتی است.
۵. خودمراقبتی معنوی: سکوتی که دوباره پُرت میکند
برای این نوع خودمراقبتی لازم نیست به خلوتگاهی در گوشه دیگری از دنیا بروی.
خودمراقبتی معنوی بیشتر درباره لحظاتی است که به تو یادآوری میکنند وجودت چیزی بزرگتر از فهرست کارهای روزانهات است.
برای یک نفر ممکن است دعا باشد.
برای دیگری تأمل، سکوت، خواندن متنی معنابخش یا چند دقیقه نگاهکردن به آسمان بدون اینکه فوراً گوشی را برای عکسگرفتن بیرون بیاورد.
برای کسی ممکن است دستزدن به خاک باغچه باشد.
برای دیگری نوشتن در دفتری که کمک میکند گرههای روز را باز کند و در میان آنها چیزی شبیه معنا، آرامش یا جهت پیدا کند.
یک راه واحد برای مراقبت از بخش معنوی زندگی وجود ندارد.
راهی وجود دارد که برای تو معنا دارد.
در زندگیای که با سرعت زیاد حرکت میکند، اختصاص چند دقیقه واقعی به این بخش از وجودت میتواند یکی از راههای بازگشت به خود باشد.
۶. خودمراقبتی مالی: آرامشی که از دانستن وضعیت پولت میآید
این احتمالاً کماینستاگرامیترین نوع خودمراقبتی است.
اما شاید برای زن در نیمه دوم زندگی یکی از مهمترینها باشد.
خودمراقبتی مالی یعنی بدانی پولت کجاست، چه مقدار داری، چه تعهداتی داری و آینده مالیات تا چه اندازه به تصمیمهای خودت وابسته است.
داشتن بودجه فقط درباره محدودکردن خودت نیست. درباره این است که بدانی پولت چه میکند و مطمئن شوی همانقدر که تو برای بهدستآوردنش زحمت کشیدهای، بخشی از آن هم برای آینده تو کار میکند.
پسانداز برای آینده نیز فقط جمعکردن عدد نیست.
ممکن است پشتوانهای برای اتفاقهای غیرمنتظره باشد.
هدیهای برای «خود آیندهات».
یا آزادی مالی کافی برای اینکه روزی بتوانی بدون ترس به یک فرصت بله بگویی.
تصمیمهای آگاهانه هم در همین دسته قرار میگیرند: بررسی بیمه، شناخت وضعیت سرمایهگذاری، پیگیری حسابها یا حتی مکثکردن قبل از یک خرید ناگهانی.
هیچکدام لازم نیست هیجانانگیز باشند تا مهم باشند.
خودمراقبتی مالی شاید آرامترین شکل مراقبت در این فهرست باشد؛ اما احساس کنترل و امنیتی که ایجاد میکند میتواند بر بخشهای زیادی از زندگی اثر بگذارد.
زندگیای که از آن مراقبت میشود، نه فقط مدیریت
شش بُعد مراقبت؛ و هیچکدام از آنها از تو نمیخواهند یکشبه تمام زندگیات را تغییر بدهی.
مهمترین چیزی که شاید ارزش داشته باشد از این مقاله با خودت ببری این است:
خودمراقبتی قرار نبوده تبدیل شود به یک وظیفه دیگر که باید آن را هم «درست انجام بدهی».
خودمراقبتی در اصل تمرین توجهکردن به خودت است؛ تقریباً همانطور که به کسی که دوستش داری توجه میکنی.
یک روز ممکن است این مراقبت یک دور پیادهروی اطراف خانه باشد.
روز دیگری یک گریه حسابی.
یک تماس تلفنی با خواهرت.
یک ساعت گمشدن در یک کتاب.
چند دقیقه سکوت پیش از شلوغشدن روز.
یا بالاخره نشستن و نگاهکردن به وضعیت واقعی حسابهای بانکیات.
هیچکدام لازم نیست چشمگیر باشند.
فقط باید متعلق به تو باشند.
پس امروز چند لحظه از خودت بپرس:
من واقعاً همین حالا به چه چیزی نیاز دارم؟
و بعد اجازه بده خودت به این سؤال پاسخ بدهی.
چون رابطهای که با خودت داری، رابطهای است که با خودت به تمام روابط دیگر زندگیات میبری؛ و این رابطه شایسته همان میزان توجه و مراقبتی است که اینقدر راحت و سخاوتمندانه به دیگران میدهی

